|
نوروزنامه
|
||
|
تاريخي ؛ اجتماعي ؛ فرهنگي ؛ اندیشه |
هر کسی برای خود ارزشها و باورهایی دارد که برایش محترم،
ارزشمند و مهم هستند. این باورهای هر شخص است که شخصیت او را شکل
می دهد. باورها، مالک و فرمانده ی وجود ما و ایجاد کننده رفتارهای
ما هستند. آن ها نادیدنی و لمس نشدنی اند و بیش تر به صورت
ناخودآگاه عمل می کنند. در بسیاری از موارد، باورها با حقایق،
مشابه و یکسان تلقی و تصور می شوند درحالی که حقایق، پدیده هایی
هستند که اتفاق افتاده اند اما باورها، انواعی از تعمیم ها درباره
ی مسائلی است که اتفاق خواهند افتاد. درحقیقت، باورها اصولی هدایت
کننده هستند.
همه ی ما دارای باورهای مشترکی درباره ی جهان مادی هستیم که براساس
حقایق عینی شکل گرفته اند. برای نمونه، آتش می سوزاند و همه ی ما
مشمول قوه ی جاذبه هستیم، بنابراین هرگز در صدد آن برنمی آییم که
برای امتحان مجدد، سیم های برق پر ولتاژ را به دست بگیریم و یا در
لبه ی پرتگاه های بلند حرکت کنیم. ولی با وجو د این، باورهای زیادی
درباره ی خودمان و انسان های دیگر داریم که به اندازه ی خاصیت
سوزندگی آتش و قدرت جاذبه، بر ای مان قطعیت دارند. این باور ها،
نیرو و عامل محرک رفتارهای ما هستند هرچند که تعدادی از آن ها درست
و برخی از آن ها نادرست اند.
باور داشتن اصولی در زندگی، خیلی مهم تر و بهتر از این است که
انسان باوری نداشته باشد. برای نمونه، زمانی که گروهی در برابر
پدیده ی شگفت انگیزی قرار می گیرند، کسانی که به هر حال، علتی را
برای آن مطرح می کنند، آرامش و آسایش بیشتری به دست می آورند تا
کسانی که جواب و مفهومی برای آن نمی یابند. ایمان پیدا کردن، باعث
می شود جهان و هستی برای فرد، با معنی تر شود. در این شرایط، او
بهتر می تواند مسائل را برای خود تفسیر و توجیه کند. عقاید درست و
صحیح، حمایت کننده بوده و زمینه ساز خلاقیت و پیشرفت به حساب می
آیند. عقاید باعث می شوند ما بهتر خودمان را در شرایط کنونی، حفظ
کنیم و با گام های مطمئن تری، به سمت آینده قدم برداریم.
دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر كیفیت زندگی
انسانها آزمایشی را در "هاروارد یونیورسیتی" انجام دادند :
یك شهرك را به دور از هیاهو برابر با امکانات 40 سال پیش ساختند.
80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب كردند.
ترتیی دادند تا غذاهای 40 سال پیش در این شهرك پخت شود.
خط روی شیشه های مغازه ها، فرم مبلمان، آهنگها، فیلم های قدیمی،
اخباری كه از رادیو و تلویزیون پخش میشد را مطابق با 40 سال قبل
تدارک دیدتد.
بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش كردند :
تعداد موی سر، رنگ موی سر، نوع استخوان، خمیدگی بدن، لرزش دستها،
لرزش صدا، میزان فشار خون ...
بعد این 160 نفر را به داخل این شهرك بردند.
بعد از گذشت 5 الی 6ماه كم كم پشتشان صاف شد، راست می ایستادند،
لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت، لرزش صدا خوب شد، ضربان قلب
مثل افراد جوان، رنگ موهای سر شروع به مشكی شدن كرد، چین و چروكهای
دست و صورت از بین رفت!
علت چه بود ؟
خیلی ساده است
آنها چون مطابق با 40سال پیش زندگی كردند، باور كرده بودند 40 سال
جوانتر شده اند.
انسانها همانگونه كه باور داشته باشند می توانند بیندیشند.
و می توان گفت که این باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا
میكند كه چگونه بیندیشد.
اصولا فرق بین انسانها، فرق میان باورهای آنان است.
انسانهای موفق با باورهای عالی، موفقیت را برای خود خلق میكنند.
انسانهای ثروتمند، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند كه با اعتماد
به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت
میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند.
قانون زندگی قانون باورهاست.
باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است.
چراکه توانمندی یك انسان را باورهای او تعیین می كند.
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق میكنند.
باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی میسازند.
زیرا باورها تعیین كننده كیفیت اندیشه ها، اندیشه ها عامل اولیه
اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند.
اگر انسانها بتوانند با اشتیاق فراوان به علم، ثروت، سلامت، آرامش
و معنویت فکر کنند قطعا عالم، ثروتمند، سلامت، آرام و با دنیایی از
معنویت زندگی خواهند کرد و در دنیا و آخرت سعادتمند خواهند شد. این
موفقیت نصیب کسانی خواهد شد که اینگونه بیندیشند.


محمد ضيمران در كتاب ارزشمند "گذر از جهان اسطوره به فلسفه" در پي رد گيري تاثير اساطير در تاريخ و به خصوص گذر از سپهر اسطوره به جهان فلسفه و نيز امتداد آن تا پيدايش علوم جديد ، در بخش اول اين كتاب با معرفي انديشمندان نظريه پرداز در خصوص اسطوره در مورد ديدگاه هاروي كاكس پژوهشگر معاصر آمريكايي نوشته است: كاكس در پي آن است تا ثابت نمايد كه تنها يك اسطوره و آن هم قصه خلقت در "سفر پيدايش" است كه به ظهور دانش قديم و نيز ظهور علم جديد مدد رسانده است . به اعتقاد او اين قصه مفهوم طبيعت را ماهيتي دنيوي بخشيده و آن را به موضوع اصلي تحقيق علم بدل ساخته است.
پيش از ظهور علم، برداشتهاي توتمي و همزادباورانه رويكرد اصلي جوامع نانويسا يا شفاهي را تشكيل مي داد. البته شكلهاي پيچيده همين رويكرد در تمدنهاي پيشرفته جهان كهن نيز رواج داشت. همزاد باوران مدعي بودند كه تمامي عناصر و پديده هاي عالم از جمله سنگ ، كوه ، دشت، جنگل ، رود ، آسمان ، و زمين روح داشته و كنشهاي اين ارواح وجود و آسايش آدميان را دستخوش تغيير مي سازد. توتميسم تاكيد داشت كه انسان با اين ارواح به گونه اي خويشاوند است و در چنين شرايطي مناسب ترين برخورد با طبيعت ستايش ، مدح ، ثنا ، و يا توسل به طلسم ، دعا و جادوست. بديهي است كه رويكرد اخير وجهي از پژوهش علمي را در دل خود نهفته داشت.
در واقع " سفر پيدايش" كتاب مقدس را مي توان قيامي عليه همزاد گرايي و توتميسم دانست. زيرا كه "سفر پيدايش" بر خلاف همزاد گرايي ، اعلام داشت كه يهوه آفريننده طبيعت است ، پس بايد او را از طبيعت جدا دانست. از اين رو ، براي نخستين بارماه ، ستارگان ، گياهان و حيوانات و نيز انسان آفريننده هاي يهوه محسوب مي گشتند و از اين رو ماهيت الهي – مينوي خويش را از كف دادند و بنابراين مومنان يكتا پرست ، ديگر آنها را نپرستيدند.
"سفر پيدايش" براي اولين بار اعلام نمود كه ما به هيچ روي برادر و يا خويشاوند حيوانات و جانوران نيستيم ،بلكه انسانها را بايد فرزند آدم به شمار آورد. به اعتبار ديگر ، كتاب مقدس و بخصوص "سفر پيدايش" يك بار براي هميشه از پديده هاي طبيعي افسون زدايي نمود. بدين ترتيب جنگلها و دشتها از پريان و همزادهاي آدميان تهي گشت و به همين علت طبيعت براي نخستين بار در تاريخ بشري به موضوع پژوهش ، تحقيق و تحليل تبديل گرديد. هاروي كاكس مدعي است كه يك اسطوره خاص ، يعني اسطوره آفرينش ، زمينه را براي رشد و تكامل دانش فراهم ساخته است.
گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی بودند.
یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی دیگری غیرقابل استفاده.
تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.
3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد.
قطار در حال آمدن بود و سوزنبان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد ...
سوزنبان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و نتها 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.
سوال: اگر شما به جای سوزنبان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟
بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور ... ؟
در این تصمیم، آن (1) کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک (ریل سالم) بازی کنند، قربانی می شود.
این نوع تصمیم گیری معضلی است كه هر روز در اطراف ما، در اداره، در جامعه در سیاست و به خصوص در یک جامعه غیردموکراتیک اتفاق می افتد، دانایان قربانی نادانان قدرتمند و احمقان زورمند و تصمیم گیرنده می شوند.
کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت.
کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.
اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه و عاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.
مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.
گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.
زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار که با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.
"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست!"
مرحوم محمد علی فروغی وقتی در کتاب "سیر حکمت در اروپا" به هانری برگسون فیلسوف و اندیشمند قرن نوزده انگلستان که می رسد در بیان دیدگاه وی نسبت به دین که در نهایت منجر به عرفان و یکی شدن خالق و مخلوق می شود می نویسد: " برگسن شرح مفصلی می دهد در بیان وجد و حال و اتصال به مبدا و شور و ذوق عارفان و زاهدان در یونان قدیم و خاورمیانه خاصه هندوستان و عابدان و زاهدان مسیحی که مقام ولایت داشته اند و کم و بیش حق و حقیقت را مشاهده کرده اند . آنگاه بی اختیار به افاضه پرداخته اند و حقیقتی را که خود به مشاهده در یافته اند خواسته اند به مردم دیگر نیز برسانند. عشقی که آتشش به جان ایشان افتاده تنها عشق مخلوق به خالق نیست بلکه مبداش عشق خالق به کل مخلوقات است. یعنی از راه خدا به کل نوع بشر عشق می ورزد و این عشق غیر از آن محبتی است که ارباب عقل تعلیم می دهند که شخص باید ابناء نوع خود رادوست بدارد. این کار کار عقل است اما عشق عارف به مبداش همان نشاط حیات است که مبداء کل موجودات است. نشاط حیاتی است که به اشخاص برگزیده افاضه شده و می خواهد به کل موجودات بسط یابد. ولیکن این فوریت صورت پذیر نمی شود و ناچار باز محدود به جماعت قلیلی از مستعدان می گردد. دیانت سکونی و دیانت حرکتی به عبارت دیگر دین و عرفان به یکدیگر مدد می رسانند. دین مقدمه ورود به عرفان می شود و عرفان عقاید عامه را صفا می دهد و اگر این امر عمومیت یابد نوع انسان به طور کلی به خدا نزدیک می شود...
و باز می گوید: " معرفت اساسی که از عرفان حاصل می شود چیست؟ این است که خدا عشق است و عشق خداست . عشق خلاق است و خالق همانا عشق است. عشق مایه خلاقیت است و خلقت نتیجه عشق است. خالق یعنی خدا عاشق است و مخلوق معشوق است و چون مخلوق نتیجه خالق است پس معشوق هم خود اوست."
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد. او پرسید: `آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟`
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: "بله."
استاد پرسید: "هر چیزی را؟"
پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را."
استاد گفت: "در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد."
برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.
ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: "استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته."
دانشجو پرسید: "آیا سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟"
دانشجو پاسخ داد:
"البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم."
دانشجو ادامه داد: "و تاریکی؟"
استاد پاسخ داد: "تاریکی وجود دارد."
دانشجو گفت:
"شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم."
و سرانجام دانشجو پرسید:
- "و شر، آقا، آیا شر وجود دارد؟
خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود."
و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند.
نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود

خنده ات آیینه خورشیدهاست
در نگاهت صد هزار آهو رهاست
میوه ای شیرین تر از تو کی دهد
"باغ سبز عشق کو بی منتهاست"
برگی از باغ سخن هات ار بود
هستی صد باغ و بارانش بهاست
پیش اشراق تو در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه شمسی سهاست
در سکوتم اژدهایی خفته است
که دهانش دوزخ این لحظه هاست
کن خموش این دوزخ از گفتار سبز
کان زمرد دافع این اژدهاست
"شفیعی کدکنی"
* دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: "سهم من را بده..." دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: "سهم من را بده..." و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: "چه خدمتی برایتان انجام دهم؟..." دنیا هم بتو خواهد گفت: "چه خدمتی برایتان انجام دهم؟..."
* اگر شخصیت خود را با فعالیتهای شغلی خویش میسنجید،
پس وقتی كار نمیكنید فاقد شخصیت هستید.
* برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را
در وجود خود شناسایی و ریشه كن كنید.
* آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند، از این حقیقت غافلند که
با صرف نیروی خود در این زمینه، خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.
" جین دایر "
|
|